رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از ژوئیه, ۲۰۲۶

شعر شیطان از آریا حقیقی

مرا از آتش مهرش بداد جان بدادم بر صف اول سر و جا عبادت ها بکردم بهر سلطان هزاران ذکر گفتم همچو قرآن بکردم سجده ها بیش از مه و سال نبودی همچو من بندش گرفتار نبودی بهتر از من در سرایش ملائک در صف و من پیشگاهش شدم استاد به علم و در سعادت بدادم پند ملائک در عبادت به هنگامی که بودم در عبادت ؛ به ناگه شنیدم صوت سور و گشتم اگه که گشته خلق اشرف ز دلدار به خود گفتم ز طاعت دست نگهدار بیامد جبرئیل و یک صدا کرد همه مخلوق را در یک سرا کرد بگفتا جبرئیل فرمان الهیس همه گشتند به خط الا ابلیس بگفت آدم بود از خاک کویش دمیده رب زخود درجان و رویش که گشته اشرف مخلوق آدم کنید سجده به آن با اولین دم همه رفتند به سجده اولین دم به ایستاده یکی ؛ رودر روی ادم گرفت گر از درونش اتش خشم رجیمی شد ، بیوفتادش از چشم بگفتا این منم آن آتش مهر منم فخر ملک در ملک فاخر منم مهرم به فردوس و به خورشید من آن بنده که بی مزد درخشید بجز دلدار سجده بجا نیست به این جفت گلی سجده روا نیست پیام امد غضب کردست دلدار بگفت ابلیس دیگر دست نگهدار بکردی سرکشی تو بر پیامم دگر جایی نداری در سرایم برای اجر تا پایان عالم برو تو تا ابد ، در پوس...

شعر کوزه از آدیا حقیقی

  روزگاری که گذشت از عمر و بخت بر سر چشمه نشستم زیر سایه ی درخت ناگهان می آمد از دور لعبتی قدش بلند سینه چاک و سبزه و گیسو کمند همچو لیلی کوزه بر دوش ترانه بر لبان مثنوی خوان و خوش الحان خوش بیان من ببستم چشم اما دل نبست لحظه شد مهرش به قلب من نشست با دلم گفتم ببند عاشق شویم بعد از عمری عابدی رسوا شویم دل بگفت دیوانه ای ؟ چون لحظه گذشت لحظه صد سال است کار از کار گذشت گفتمش عمرم به لحظه رفت به باد گفت مگر چشمت نبستی هرچه بادا باد که باد بسته بود چشمم ولی میدیدمش درنظر همچون گلی بوییدمش  چون صدای پای او نزدیک شد دل بی‌تابی بکرد و دیدگانم باز شد دیدم آن صورت زبانم گشت لال بسته شد بندم ؛ ز دل کردم سوال گفتمش چیست رسم و سنت این مهروداد گفت به دریا زن ولی مرسوم آن شیرین مباد چشم در چشم و باز لحظه گذشت کوزه از دستش بیفتاد شکست دل بفریاد گفت این فرصت است کوزه ی دلبر شکستن نعمت است چون شنیدم راز دل ؛ بند زبانم باز شد از غرض باب سخن آغازشد چو بگفتم سینی از روی سلام شد درشت چشمانش و شد همکلام گفت بی حیا آخر نکردی دیده بست کوزه ار دستم بیفتاد و شکست آمدم آبی برم بحر خدا تو شکستی کوزه را ...

دختر رز

 حجاب دختر رز ساغرش بود به یک رنگی قبایی بر تنش‌بود قبا سرخ و کمر باریک و خوش بو چو دستش دسته پیمانه اش بود نداشت او التفات این شیوه اش‌بود هزاران من در میخانه اش بود تبر دست بتی پیمان شکن بود شکسته صد دل و خود مرحمش بود گرفتم ساغر و تاوان دل عاشق شدن بود به خود چون آمدم می بر لبم بود کشیدم سر صراحی واتش جان من بود بدید دودم بگفت نوش و کلام آخرش بود نرفتست مهرش ز دل ؛ می هستیم بود در میخانه اش پیری شدم عاقبت این بود

شعر نسیم از آریا حقیقی

 شود اقبال ما اید نسیمی کند باز آن همه گیس سیاهت کنم شانه ببافم همچو رویا  من آن مشکین وش موی سیاهت بیندازی تو آن گیسو به شانه دهم جان من به آن رخ عاشقانه کنی نازو کنی باز گیسوانت نسیم آید ؛ ببافم من دوباره

شعر باران از آریا حقیقی

 من از کنون تا بیکران میخواهمت آرام جان جان من و جام جهان هردو فدایت مهربان چشمان تو نقش و نگار زیبای من ای باوقار حال و هوای ناب من اردیبهشت شهر من بی تو نمی‌چسبد قدم وقتی که باران میزند باران به شیشه می‌زند خوش می‌نشیند نقش آب یک حس خوب یک حس ناب بردل نشاند یاد یار درخاطرم یکجاگذشت آن خاطرات خوب تو در کوچه باغ کاه گلی بوی بارون بوی نم بی تو نمی‌چسبد قدم وقتی‌که باران میزند

شعر ننوشته

 طبع شعرم نیمه شب گل کرده بود یاد بر خاطر و مهرش بدل افتاده بود در دست قلم دست ولی لرزان بود وصف زیبایی رویش بخدا مشکل بود وصف آن کار من بود ؟ نبود طبع و مهر و واژگان کافی نبود بیخیال رخ شدم گفتم منش تعریف کنم فکر کردم کی توانم من هزار را یک کنم چون که وصف خوی او بیش از هزار نسخه شود و کفاف عمر ندارم کین کتاب کامل شود گفتم از باب سخن حسن و ادب وارد شوم چند بیتی بنویسم تاکه شعرآغاز شود دیدم آن نطق که از دهانش ریخته همه شعر است و مثل و با غزل آمیخته گفتم از دوستی و جا و مرام یادکنم بیت اول بنویسم و گره باز کنم دیدم آن دوست که هر شب بسرایم بوده اوست انی که ز دل غم برده و مهر افزوده چو سحر گشت صفحه خالی قلم هم ننوشت وصف اوصاف تو باشعر نتوانم که نوشت

شعر ترنم

 ترنم بر لب و خال به صورت داری خندهایت شکر و دو چشم زیبا داری گیسوانت همچو تیر و ابروانت چون کمان قصد عاشق کشی و فتنه در عالم داری بر نمی‌تابد دلم دور از نگاهت ای صنم آشیان بر گونه و عزم به کشتن داری دیگران هیچ نبینند ؛ همه اوصاف رعنایت بیا از چشم من بنگر ؛ چه خوبی ها عیان داری   چو مستان خِرَست؛ کفاره‌ی هوشیاری خواهم داد چو در خم خانه قلبت شرابی از غزل داری

شعر فال

 آنقدر فال زنم دیوان را تا بخواند حافظ آن مصرع را یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور آنقدر صبر کنم چشم به در دیده به راه تا بخواند سعدی آن مصرع را فراغت از تو میسر نمی‌شود ما را آنقدر مویه کنم تا بشود روز وصال تا که از اشک بخواند شهریار آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بیاد مرد هنردوست انارستان

 بر گرفته از شعر استاد ابتحاج من همان کودک خردم  که نمی‌دانستم  معنی هرگز را من همان مرد غزل خوان شبم داشتم آمدنی را باور از ته دل راضی  به همان تکه کلامی که حافظ دارد خلوتم پر ز غزل همچو عسل بوی یاس و عطر رباعی دارد من پریشان ز نبودن نیستم چون همیشه در دلتان جا دارم  شب هنگام در وقت دلتنگی صدایم در کوچه جاریست  آری آری... من هنوز بودنتان را باور دارم

شهر همه غم های عالم

 همه غم های عالم را تو در چشمم نمیبینی که غم هایم هزارو یک شبم را هم نمیبینی همه جان دادنم را هم تو در این تن نمیبینی که جانم همه قربان تو گشت و این هم تمیبینی همه دارائیم را هم بدادم تو وصقم را نمیبینی که من ان شبخ صنعا و تو این هیچ را هم نمیبینی همه جان و تنم آتش کشیدی تو دودش را نمیبینی که این دل را تو کشتی وکفن کردی وقبرم را نمیبینی

شعر من و مجنون و فرهاد

 بگفت مجنون ندیدید لیلی من همان سیمین تن و گل پیکر من همان ابروی طاق و سایه بانم همان رعنا قد و سرو گرانم بگفت فرهاد نمیدانم ندانم بکرد فریاد کجایی زهر شیرینم کجایی آخرین دینم کجایی نور آیینه کجایی داغ بر سینه ندار تیشه ام تیزی بدون یاد شیرینم بکردندم نگاه با هم بگفتند  تو را دیگر چرا خوابت پریده ؟  بگفتم کسی لیلای شیرین مرا در ره ندیده ؟؟

شعر شراب ناب

 شبی دلگیر شرابی ناب ز چشمانت گرفتم چو نوشیدم خیالی گرم از آغوشت گرفتم شدم مست و خیالاتی و دستانت گرفتم که گویی تاج شاهی را من از شیرین گرفتم بدیدم فرصتی ناب است و من بالا گرفتم شدم شاه و به دستوری تو را لیلا گرفتم سحر گه چون شدم هوشیار و غم از سر گرفتم بدیدم همه آن تاج شاهی و تو در؛ رویا گرفتم

شعر تلخ و شیرین

 تلخ و شیرین بگذرد این زندگی ماندنی گر هست صدای پای توست بگذرد سختی و پستی های او ماندنی ها خاطرات یاد توست فاصله ها کم شود از شوق و مهر ماندنی دست در دستان توست بگذرد روزها و شب ها منتها  ماندنی آن چشمک چشمان توست کم شود عمر و به پایان می‌رسد ماندنی شبگردی در گیسوی توست گفته ها روزی به پایان می‌رسد  ماندنی این شعر ناب در وصف توست

شعر قمار از آریا حقیقی

 شبی‌مست و خراب با خود قمار کردم به آن من روی کردم و پرسیدم   وسط خالیست چه بگذاریم ؟ تفکر کرد کمی ، آهی کشید و گفت همه دار وندارم را به یک سیمین شبی باختم تلکه گیر ماهر بود حریفی سخت قابل بود لبش قاپ و دو چشمانش قمارخانه منه تازه قمارباز و تنم گرم همچو دیوانه نشست قاپش چه خوش برد این دل ما منم قانع از این باخت بی راه بگفتم وسط را پر کنیم از خاطره هایش  که شاید باز هم باختم شدم ازاد ز رویایش ولی با خود قمار کردن دوباره باز خواهد گشت هر آنچه باز میبازی به این بازنده ی سرکش

شعر شبگرد

 قرار روی ماهت شبگرد عالمم کرد خوابم نیاید انگارازشوق آشنایی بر هر کجا بهاری سر زد بجز دل ما چون سر نیاید امشب این محفل جدایی چون شب سر نیامد از ذوق دیدنت بود بنگر وصالمان شد در روز بیقراری رویت اگر ببینم از کف رود دل من ارزد که دل فدایت آخر بگو کجایی گر خنده ای ببینم جانم کنم فدایت ارزد که جان دهم من در روز آشنایی مطرب بزن نوایی در باب یار شیرین کامد و ماه من شد آن آرزوی دیرین

شعر توبه از آریا حقیقی

 گفتی یک بار کردم و دیگر نمیکنم دیگر حساب است یک را چهار نمیکنم گفتی معتمدی و سر دل‌پنهان نمیکنم دیگر از شنیدن رازت سپر نهان نمیکنم گفتی بامعرفتی و دیگر وزنش نمیکنم دیگر از شنیده ها سر ساز هوا نمیکنم گفتی سالها بودی و روزی کم نمیکنم دیگر کرده هایت را فراموش نمیکنم گفتی خرج و برجت را فراموش نمیکنم دیگر سر سفره رنگینت کفر نعمت نمیکنم گفتی تو خوبی و این حاشا نمیکنم دیگر بی صفتی بر تو بند نمیکنم گفتی یک بار کردم و دیگر نمیکنم دیگر اما توبه گرگ را  باور نمیکنم

برو ای غم بسلامت

 دیدی اخر تو نماندی و دلم تعنه به غم زد چو دگر هیچ نمانده برو ای غم به سلامت تو همانی که ز هجران دلارام حلقه بدر زد من دگر از چه کشم حزن برو ای غم بسلامت برو آنجا که حرف دل و دلدار توان زد من دگرازچه بگویم برو ای غم بسلامت رو همدم آن کس که از صبر سخن زد ما دگر صبر نداریم برو ای غم بسلامت دیدی ای غم که نیامد نتوان دیده بهم زد دیده ام پر شده از خون برو ای غم بسلامت برو که معرفتت تعنه بسیار توان زد به نگار که تو ماندی و برفت او ز همه کوه و دیار

شعر ناخدای مست از آریا حقیقی

 آهسته از دور میروم اما نمی‌دانم کجا راهم از اول بوده این اما نمی‌دانم کجا ناخدا مست و سکان کج می‌شود لت میخورد می‌رود این کشتی اما نمی‌دانم کجا مقصدم دور است یا نزدیک نمی‌دانم کجا آشنا نیست ره ؛ بی رهنما اما نمی‌دانم کجا من که هوشیارم ولی نیست هیچ سود در تلاطم سرنوشتم می‌رود اما نمی‌دانم کجا

تنهایی شاعر

 خود را در آغوش گرفتن در کنجی نشستن تمام لبخندها را یکجا زدن تمام امیدها را مرور کردن گرم شدن و گرم‌شدن قدم نهادن به خود با خود روبرو شدن خود را پیدا کردن حس نزدیک شدن حس دلتنگی و آنی دیدن در بی دردی رها شدن ورفتن و رفتن از خواب بیدار شدن حسرت لمس دوباره حسرت فقط یکبار دیگر یا صدایی آشنا خندیدن و لبخند و شاید مهربانی حس دست در دستی گرفتن در سکوت فریاد زدن این بود تنهایی من

شعر بیم از آریا حقیقی

 بگذشت شب سیاهی با بیم های روشن آمد طلوع صبحی با طیف نا امیدی بگذشت روز روشن با بخت چون سیاهش باز هم دوباره شب شد در اوج نومیدی این حلقه هست بتکرار تا موی هست سیاهی دیدی کسی بمیرد از گوهر سپیدی ؟