مرا از آتش مهرش بداد جان بدادم بر صف اول سر و جا عبادت ها بکردم بهر سلطان هزاران ذکر گفتم همچو قرآن بکردم سجده ها بیش از مه و سال نبودی همچو من بندش گرفتار نبودی بهتر از من در سرایش ملائک در صف و من پیشگاهش شدم استاد به علم و در سعادت بدادم پند ملائک در عبادت به هنگامی که بودم در عبادت ؛ به ناگه شنیدم صوت سور و گشتم اگه که گشته خلق اشرف ز دلدار به خود گفتم ز طاعت دست نگهدار بیامد جبرئیل و یک صدا کرد همه مخلوق را در یک سرا کرد بگفتا جبرئیل فرمان الهیس همه گشتند به خط الا ابلیس بگفت آدم بود از خاک کویش دمیده رب زخود درجان و رویش که گشته اشرف مخلوق آدم کنید سجده به آن با اولین دم همه رفتند به سجده اولین دم به ایستاده یکی ؛ رودر روی ادم گرفت گر از درونش اتش خشم رجیمی شد ، بیوفتادش از چشم بگفتا این منم آن آتش مهر منم فخر ملک در ملک فاخر منم مهرم به فردوس و به خورشید من آن بنده که بی مزد درخشید بجز دلدار سجده بجا نیست به این جفت گلی سجده روا نیست پیام امد غضب کردست دلدار بگفت ابلیس دیگر دست نگهدار بکردی سرکشی تو بر پیامم دگر جایی نداری در سرایم برای اجر تا پایان عالم برو تو تا ابد ، در پوس...
روزگاری که گذشت از عمر و بخت بر سر چشمه نشستم زیر سایه ی درخت ناگهان می آمد از دور لعبتی قدش بلند سینه چاک و سبزه و گیسو کمند همچو لیلی کوزه بر دوش ترانه بر لبان مثنوی خوان و خوش الحان خوش بیان من ببستم چشم اما دل نبست لحظه شد مهرش به قلب من نشست با دلم گفتم ببند عاشق شویم بعد از عمری عابدی رسوا شویم دل بگفت دیوانه ای ؟ چون لحظه گذشت لحظه صد سال است کار از کار گذشت گفتمش عمرم به لحظه رفت به باد گفت مگر چشمت نبستی هرچه بادا باد که باد بسته بود چشمم ولی میدیدمش درنظر همچون گلی بوییدمش چون صدای پای او نزدیک شد دل بیتابی بکرد و دیدگانم باز شد دیدم آن صورت زبانم گشت لال بسته شد بندم ؛ ز دل کردم سوال گفتمش چیست رسم و سنت این مهروداد گفت به دریا زن ولی مرسوم آن شیرین مباد چشم در چشم و باز لحظه گذشت کوزه از دستش بیفتاد شکست دل بفریاد گفت این فرصت است کوزه ی دلبر شکستن نعمت است چون شنیدم راز دل ؛ بند زبانم باز شد از غرض باب سخن آغازشد چو بگفتم سینی از روی سلام شد درشت چشمانش و شد همکلام گفت بی حیا آخر نکردی دیده بست کوزه ار دستم بیفتاد و شکست آمدم آبی برم بحر خدا تو شکستی کوزه را ...