رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

شعر شیطان از آریا حقیقی

مرا از آتش مهرش بداد جان بدادم بر صف اول سر و جا عبادت ها بکردم بهر سلطان هزاران ذکر گفتم همچو قرآن بکردم سجده ها بیش از مه و سال نبودی همچو من بندش گرفتار نبودی بهتر از من در سرایش ملائک در صف و من پیشگاهش شدم استاد به علم و در سعادت بدادم پند ملائک در عبادت به هنگامی که بودم در عبادت ؛ به ناگه شنیدم صوت سور و گشتم اگه که گشته خلق اشرف ز دلدار به خود گفتم ز طاعت دست نگهدار بیامد جبرئیل و یک صدا کرد همه مخلوق را در یک سرا کرد بگفتا جبرئیل فرمان الهیس همه گشتند به خط الا ابلیس بگفت آدم بود از خاک کویش دمیده رب زخود درجان و رویش که گشته اشرف مخلوق آدم کنید سجده به آن با اولین دم همه رفتند به سجده اولین دم به ایستاده یکی ؛ رودر روی ادم گرفت گر از درونش اتش خشم رجیمی شد ، بیوفتادش از چشم بگفتا این منم آن آتش مهر منم فخر ملک در ملک فاخر منم مهرم به فردوس و به خورشید من آن بنده که بی مزد درخشید بجز دلدار سجده بجا نیست به این جفت گلی سجده روا نیست پیام امد غضب کردست دلدار بگفت ابلیس دیگر دست نگهدار بکردی سرکشی تو بر پیامم دگر جایی نداری در سرایم برای اجر تا پایان عالم برو تو تا ابد ، در پوس...
پست‌های اخیر

شعر کوزه از آدیا حقیقی

  روزگاری که گذشت از عمر و بخت بر سر چشمه نشستم زیر سایه ی درخت ناگهان می آمد از دور لعبتی قدش بلند سینه چاک و سبزه و گیسو کمند همچو لیلی کوزه بر دوش ترانه بر لبان مثنوی خوان و خوش الحان خوش بیان من ببستم چشم اما دل نبست لحظه شد مهرش به قلب من نشست با دلم گفتم ببند عاشق شویم بعد از عمری عابدی رسوا شویم دل بگفت دیوانه ای ؟ چون لحظه گذشت لحظه صد سال است کار از کار گذشت گفتمش عمرم به لحظه رفت به باد گفت مگر چشمت نبستی هرچه بادا باد که باد بسته بود چشمم ولی میدیدمش درنظر همچون گلی بوییدمش  چون صدای پای او نزدیک شد دل بی‌تابی بکرد و دیدگانم باز شد دیدم آن صورت زبانم گشت لال بسته شد بندم ؛ ز دل کردم سوال گفتمش چیست رسم و سنت این مهروداد گفت به دریا زن ولی مرسوم آن شیرین مباد چشم در چشم و باز لحظه گذشت کوزه از دستش بیفتاد شکست دل بفریاد گفت این فرصت است کوزه ی دلبر شکستن نعمت است چون شنیدم راز دل ؛ بند زبانم باز شد از غرض باب سخن آغازشد چو بگفتم سینی از روی سلام شد درشت چشمانش و شد همکلام گفت بی حیا آخر نکردی دیده بست کوزه ار دستم بیفتاد و شکست آمدم آبی برم بحر خدا تو شکستی کوزه را ...

دختر رز

 حجاب دختر رز ساغرش بود به یک رنگی قبایی بر تنش‌بود قبا سرخ و کمر باریک و خوش بو چو دستش دسته پیمانه اش بود نداشت او التفات این شیوه اش‌بود هزاران من در میخانه اش بود تبر دست بتی پیمان شکن بود شکسته صد دل و خود مرحمش بود گرفتم ساغر و تاوان دل عاشق شدن بود به خود چون آمدم می بر لبم بود کشیدم سر صراحی واتش جان من بود بدید دودم بگفت نوش و کلام آخرش بود نرفتست مهرش ز دل ؛ می هستیم بود در میخانه اش پیری شدم عاقبت این بود

شعر نسیم از آریا حقیقی

 شود اقبال ما اید نسیمی کند باز آن همه گیس سیاهت کنم شانه ببافم همچو رویا  من آن مشکین وش موی سیاهت بیندازی تو آن گیسو به شانه دهم جان من به آن رخ عاشقانه کنی نازو کنی باز گیسوانت نسیم آید ؛ ببافم من دوباره

شعر باران از آریا حقیقی

 من از کنون تا بیکران میخواهمت آرام جان جان من و جام جهان هردو فدایت مهربان چشمان تو نقش و نگار زیبای من ای باوقار حال و هوای ناب من اردیبهشت شهر من بی تو نمی‌چسبد قدم وقتی که باران میزند باران به شیشه می‌زند خوش می‌نشیند نقش آب یک حس خوب یک حس ناب بردل نشاند یاد یار درخاطرم یکجاگذشت آن خاطرات خوب تو در کوچه باغ کاه گلی بوی بارون بوی نم بی تو نمی‌چسبد قدم وقتی‌که باران میزند

شعر ننوشته

 طبع شعرم نیمه شب گل کرده بود یاد بر خاطر و مهرش بدل افتاده بود در دست قلم دست ولی لرزان بود وصف زیبایی رویش بخدا مشکل بود وصف آن کار من بود ؟ نبود طبع و مهر و واژگان کافی نبود بیخیال رخ شدم گفتم منش تعریف کنم فکر کردم کی توانم من هزار را یک کنم چون که وصف خوی او بیش از هزار نسخه شود و کفاف عمر ندارم کین کتاب کامل شود گفتم از باب سخن حسن و ادب وارد شوم چند بیتی بنویسم تاکه شعرآغاز شود دیدم آن نطق که از دهانش ریخته همه شعر است و مثل و با غزل آمیخته گفتم از دوستی و جا و مرام یادکنم بیت اول بنویسم و گره باز کنم دیدم آن دوست که هر شب بسرایم بوده اوست انی که ز دل غم برده و مهر افزوده چو سحر گشت صفحه خالی قلم هم ننوشت وصف اوصاف تو باشعر نتوانم که نوشت

شعر ترنم

 ترنم بر لب و خال به صورت داری خندهایت شکر و دو چشم زیبا داری گیسوانت همچو تیر و ابروانت چون کمان قصد عاشق کشی و فتنه در عالم داری بر نمی‌تابد دلم دور از نگاهت ای صنم آشیان بر گونه و عزم به کشتن داری دیگران هیچ نبینند ؛ همه اوصاف رعنایت بیا از چشم من بنگر ؛ چه خوبی ها عیان داری   چو مستان خِرَست؛ کفاره‌ی هوشیاری خواهم داد چو در خم خانه قلبت شرابی از غزل داری