رد شدن به محتوای اصلی

شعر ننوشته

 طبع شعرم نیمه شب گل کرده بود

یاد بر خاطر و مهرش بدل افتاده بود


در دست قلم دست ولی لرزان بود

وصف زیبایی رویش بخدا مشکل بود


وصف آن کار من بود ؟ نبود

طبع و مهر و واژگان کافی نبود


بیخیال رخ شدم گفتم منش تعریف کنم

فکر کردم کی توانم من هزار را یک کنم


چون که وصف خوی او بیش از هزار نسخه شود

و کفاف عمر ندارم کین کتاب کامل شود


گفتم از باب سخن حسن و ادب وارد شوم

چند بیتی بنویسم تاکه شعرآغاز شود


دیدم آن نطق که از دهانش ریخته

همه شعر است و مثل و با غزل آمیخته



گفتم از دوستی و جا و مرام یادکنم

بیت اول بنویسم و گره باز کنم


دیدم آن دوست که هر شب بسرایم بوده

اوست انی که ز دل غم برده و مهر افزوده


چو سحر گشت صفحه خالی قلم هم ننوشت

وصف اوصاف تو باشعر نتوانم که نوشت




نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

شعر شیطان از آریا حقیقی

مرا از آتش مهرش بداد جان بدادم بر صف اول سر و جا عبادت ها بکردم بهر سلطان هزاران ذکر گفتم همچو قرآن بکردم سجده ها بیش از مه و سال نبودی همچو من بندش گرفتار نبودی بهتر از من در سرایش ملائک در صف و من پیشگاهش شدم استاد به علم و در سعادت بدادم پند ملائک در عبادت به هنگامی که بودم در عبادت ؛ به ناگه شنیدم صوت سور و گشتم اگه که گشته خلق اشرف ز دلدار به خود گفتم ز طاعت دست نگهدار بیامد جبرئیل و یک صدا کرد همه مخلوق را در یک سرا کرد بگفتا جبرئیل فرمان الهیس همه گشتند به خط الا ابلیس بگفت آدم بود از خاک کویش دمیده رب زخود درجان و رویش که گشته اشرف مخلوق آدم کنید سجده به آن با اولین دم همه رفتند به سجده اولین دم به ایستاده یکی ؛ رودر روی ادم گرفت گر از درونش اتش خشم رجیمی شد ، بیوفتادش از چشم بگفتا این منم آن آتش مهر منم فخر ملک در ملک فاخر منم مهرم به فردوس و به خورشید من آن بنده که بی مزد درخشید بجز دلدار سجده بجا نیست به این جفت گلی سجده روا نیست پیام امد غضب کردست دلدار بگفت ابلیس دیگر دست نگهدار بکردی سرکشی تو بر پیامم دگر جایی نداری در سرایم برای اجر تا پایان عالم برو تو تا ابد ، در پوس...