رد شدن به محتوای اصلی

شعر باران از آریا حقیقی

 من از کنون تا بیکران

میخواهمت آرام جان


جان من و جام جهان

هردو فدایت مهربان


چشمان تو نقش و نگار

زیبای من ای باوقار


حال و هوای ناب من

اردیبهشت شهر من


بی تو نمی‌چسبد قدم

وقتی که باران میزند


باران به شیشه می‌زند

خوش می‌نشیند نقش آب


یک حس خوب یک حس ناب

بردل نشاند یاد یار


درخاطرم یکجاگذشت

آن خاطرات خوب تو


در کوچه باغ کاه گلی

بوی بارون بوی نم


بی تو نمی‌چسبد قدم

وقتی‌که باران میزند


نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

شعر شیطان از آریا حقیقی

مرا از آتش مهرش بداد جان بدادم بر صف اول سر و جا عبادت ها بکردم بهر سلطان هزاران ذکر گفتم همچو قرآن بکردم سجده ها بیش از مه و سال نبودی همچو من بندش گرفتار نبودی بهتر از من در سرایش ملائک در صف و من پیشگاهش شدم استاد به علم و در سعادت بدادم پند ملائک در عبادت به هنگامی که بودم در عبادت ؛ به ناگه شنیدم صوت سور و گشتم اگه که گشته خلق اشرف ز دلدار به خود گفتم ز طاعت دست نگهدار بیامد جبرئیل و یک صدا کرد همه مخلوق را در یک سرا کرد بگفتا جبرئیل فرمان الهیس همه گشتند به خط الا ابلیس بگفت آدم بود از خاک کویش دمیده رب زخود درجان و رویش که گشته اشرف مخلوق آدم کنید سجده به آن با اولین دم همه رفتند به سجده اولین دم به ایستاده یکی ؛ رودر روی ادم گرفت گر از درونش اتش خشم رجیمی شد ، بیوفتادش از چشم بگفتا این منم آن آتش مهر منم فخر ملک در ملک فاخر منم مهرم به فردوس و به خورشید من آن بنده که بی مزد درخشید بجز دلدار سجده بجا نیست به این جفت گلی سجده روا نیست پیام امد غضب کردست دلدار بگفت ابلیس دیگر دست نگهدار بکردی سرکشی تو بر پیامم دگر جایی نداری در سرایم برای اجر تا پایان عالم برو تو تا ابد ، در پوس...